از تیر ماه بعد کلی مشکلی که واسه من و کاف پیش اومده بود به خودمون وقت دادیم 6 ناه که کارایی رو انجام بدیم.اون تن تن داره کاراشو میکنه.من اما مجبور شدم کارای دیگه ای بکنم...من اما فقط یکی ازوت کارارو  شروع کردم.چون یه اتفاقای دیگه ای افتاده...دوماه گذشته و چاهار ماه مونده....من هنوز درگیر کارای دیگه ام

کاف میگه چرا نمیگی چرا حالت بده.دهن باز میکنم همه چیو بگم.بگم چه مرگمه.بغضم نمیذاره.ذهنم میگه نگو...اون که نمیتونه کاری کنه....

واسه میرا یه دفعه ای گفتم.کاش ماهام دستای پر توانی داشتیم که بتوتیم همه چیو درست کتیم...دستای پر توان برسید به داد این ناتوان.مث همون کاراگاه گجت بچگی هامون که با همه خنگی هاش اما برنده بود.چون دستای پرتوان داشت

/ 1 نظر / 25 بازدید
El

سارا به کاف بگو... به یه نفر بگو... باور کن خیلی سبک تر میشی حتی اگه هیچ کاری نتونه بکنه...