انقدر حوصله ی هیچ احدی رو ندارم که قابل وصف نیس.درحال حاضر دوس دارم فقط رو خودم تمرکز کنم.رو اتفاقای تلخی که برامون میفته و دوس دارم راست و ریسشون کنم.راستش به حدی از بی تفاوتی رسیدم که حتی وقتی به ادمایی که خیلی دوسشون دارم فکر میکنم میبینم مهم نیس درباره م چی فکر میکنن...اونقدر چیزا هس که دیگه رمق فکر کردن به بقیه برا ادم نمی مونه

گفته بودم که من کلکسیونی از مشکلات روحی ام.الان ازون وقتاس که همه ی همممممممه ی ادما رو مقابل خودم میبینم!!!!گاهی حتی فکر میکنم حرفاشون خطاب به منه!!!!!موضوعی که تقریبا من کمتر فکر میکنم.من ادم دیر گیری ان.نه دیر گیر حوصله ی وقت گذاشتن رو این موضوعا رو ندارم که ایا فلانی غیر مستقیم داش فلان حرفو بهم میزد؟؟؟نه جدا هیچ وقت من این چیزارو نمیفهمم.واسه همینه همیشه به همه میگم تا وقتی با ایما و اشاره باهام حرف میزنین هیچی نمیشه.چون من حوصله ی رمز گشایی ندارم.

حالا جالبه الانا حس میکنم همه در مقابلمن و دارن غیر مستقیم باهام حرف میزنن...بعد هی ازم انرژی میره....

راستش الان هیچ کسو دوست ندارم.ظهر زیر دوش همون دیدم دارم با یه قدرتی میگم یه چیزی میخموام یه کاری میخوام که خیلییییی دوستش بدارم...یه جور التماس واری اینو میگفتم.

من ساده که همیشه به چیزای معمولی دلخوشم و علاقه مند میشم....پوووووووف.اما این روح وحشی من که تو پیچ و تاب زندگی عوض اینکه اروم شه انواع و اقسام ترس ها و حس های منفی رو به خودش مگیره.پووووووووفف

اصلن تف

/ 0 نظر / 7 بازدید