کارای بدی کردم.کنترلم از دستم خارج شده بود و کارای اشتباهی انجام دادم و بدی من اینه وقتی میفهمم دارم اشتباه میکنم هم باز تا تهش میرم.

بیرون که بودم یکی از دوستای خیلی قدیمی زنگ زد...هم خوشحال شدم.هم دلم گرف هم نگرفت هم... نمیدونم هم چی...

فقط میدونم روزا خیلی تن تن میگذره.باورم نمیشه شده شهریور و من اصلن دوس ندارم تابستون تموم شه...و اینکه تولدم نزدیکه و اینکه من حس خاصی ندارم و فقط دارم به یه کیک خیلی خوشمزه فکر میکنم که اون روز بگیرم دور هم بخوریم شاید کمی حالمون شیرین شه

 

بعد از تحریر:هدرمو نیگولی بم داده و خیلی خوبه.یه جوری که ادم حس طراوت و سبزی و خنکی میکنه

/ 0 نظر / 23 بازدید