صبح داشام با گوشیم ور میرفتم و نمیدونم چی کار میکردم که چیزی دیدم کخ لبخند به لبم اورد و همش فکر کردم به اب شدن اولین دونه ی برف...

ذفتم.تا دم درش رفتم.کوله م پشتم بود و یه جور مصممی بودم.کار خیلی ساده ای بود.اما من استرس اجازه نداد که برم تو.بعد دفعه ی بعد موقع برگشتن تا پشت در اتاقشم رفتم.

مطمئنم ظاهرم نشون میده دختره به همه چی بی اعتناس.اما درونم چیز دیگه ایِ و این خیلی بده.

یادم میاد که قبلن اینجوری نبودم.قبلن همیشه برای صحبت کردن با هر کی و درباره ی هر جیزی دوستام منو مینداختن جلو که برم حرف بزنم.بعد حالا؟واسه چی انقدر عوض شدم.اصلن چرا؟چراشو میدونم.ارتباط برقرار کردن با ادما واسم سخته.نه که ضرله خورده باشم.نه.اتفاقا همیشه به جور معجزه اسایی ادمای خوبی دورم داشتم.

حتی قبلن یادمه میرفتم قرارای وبلاگی.مثلن من فقط از پانیذ یه عکس دیده بودم.از شذمین حتی عکسم ندیده بودم.با پریسا اینا قرار گذاشتم و قبلش هیچ کدومشونو ندیده بودم.الان همش فکر میکنم یعنی فکرای عجیب اینکه نکنه بعد دیدنم ادما ازم بدشون بیاد؟نکنه من اونی نیستم که اونا خیال میکنن...میدونم که خنده داره...اما هست

اما میدونم. ..یه روز شروع میکنم هر چقدر سخت باشه،شروع میکنم به درمان درونم...میدونی که بیشتر ادما هنوز فکر میکنن کسایی که برن پیش مشاور یا روان شناس دیوونه ن؟؟؟من فکر میکردم اینطور نیس.اما عجیبه.این موضوع هنوز واسه ادما قابل دذک نبس.حتی ادمایی که خیلی ادعا دارن.البته تو این مملکت چی واسه جا میغته که این چیزا بیفته.به هر حاب فکر میکنم یه روز این کارو میکنم.اینهمه اتفاق و اثری که به روحم میذاره حتمن باید بررسی بشه.

از خودم بدم اومد.اومدم خونه و دلم میخواست سر خودن فریاد بزنم اما یادم اومد 9 ماه پیش وقتی اوت استرس های وحشتناک رو داشتم تصمیم گرفتم هر چیزی که حتی ذره ای بهم استرس بده رو انجام ندم.مگه تصمیم نگرفتم به خودم سخت نگیرم و فرصت بدم به خودم؟خیلی هم کمک شده بود بهم...منتها مث یه نهال میمونه که همش گرفتار تند باد میشه...واسه همبن همه چی انقد کندِ.اما بلخره یه روز همه چی درست میشه...اینو مطمئنم

/ 0 نظر / 6 بازدید