بذار شاهد اب شدن اولین دونه ی برف باشم

فقط یک لبخند بود و بس.همه چیز را درست نکرد.اصلا هیچ چیز را درست نکرد.فقط یک لبخند بود.یک چیز ناچیز.برگی از یک درختزار که با پرواز پرنده ای هراسان ، تکان میخورد.

ولی من میپذیرمش با اغوش باز.چون بهار که میرسد،دانه های برف یکی یکی اب میشوند،و شاید من شاهد اب شدن اولین دانه بودم.

میدویدم.مردی گنده همراه بچه های پر سر و صدا میدوید.ولی برایم مهم نبود.میدویدم،در حالی که باد به صورتم میخورد و لبخندی به پهنای دره ی پنج شیر بر لب هایم نقش بسته بود.

میدویدم.

بادبادک باز/خالد حسینی

/ 0 نظر / 6 بازدید