تاریک بود هوا.خنک هم بود.میگه قار بود دو تا چیزو بهم بگی.به خودم میگم چرا انقدر حس میکنم هیچ کس حرف منو نمیفهمه؟خودمم حرف هیچ کسو نمیفهمم...از وقتی حس کردم کسی حرف منو نمیفهمه خودمم حس کردم چقدر حرف هیچ کسو نمیفهمم....اره هیچی نمیتونم درک کنم...انگار سردم باشه.و هیچ حسی توم اثر نکنه...بعد میگم...وسطاش بغض نمیذاره صدام میلرزه.میگم میبینی چقدر درد دارم؟میگم هیچ وقت هیچی تموم نمیشه فقط از یه چیزی به یه چیز دیگه تبدیل  میشه.میگم هنوز خیلی چیزا هس.من دیگه نمیتونم به این جووونه زدنا اکتفا کنم...انقدر جوونه هام قبل اینکه بشکفن خشک شدن و مردن...میگم باید تا تهش برم.میگم توی من یه فریاد خیلی بلنده از خستگی...از درموندگی که چی کار کنم....وقتی میگم چی کارکنم یعنی که دادم میمیرم.یعنی انگار نمیدونم کدوم راهی درسته....میگم خسته شدم و یه فریاد بلند دارم توو سینم که داره میخورتم...دستمو میگیره میبره سمت لباش دستمو میبوسه حس میکنم صوتش خیسه....صورت خودمم خیس.اشکام دارن میریزن و اشکام بند نمیان...یاد بابام میفتم.یاد اون خوابی که دیدم.که محکم بغلش کردم.خودمو چسبوندم به سینه ش تا حسش کنم.گفتم میدونی چققققدر دلم برات تنگ شده.صورتشو چسبوند بهم تو خوماب حس کردم  من کاملا حس کردم صورتش از اشک خیس بود.صورتم واقعنی خیس شد و بهم گفت میدونم چقدر دلت تنگ شده چون خودمم دلم براتون تنگ شده....اخ چقدر من اون بغلو میخوام.چقدر نیاز دارم.....بهش میگم میدونی چیه؟خوشبختی ای برا من وجود نداره.پازلم کامل نیس تیکه هاش...تاریکه و دیروقت.از ماشین پیاده میشم.خنکی هوا میخوره تو صورتم.تند تند راه میرم و اشکام میریزن اما حس میکنم خیلی سبکم

/ 0 نظر / 43 بازدید