از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود/هیهات ازین بیابان،وین راه بی نهابت

همیشه اینجوریِ... تا یه جایی حوصله دارم چرت و پرت بگم و به روی خودم نیارم.اما از یه جایی به بعد اون فشاره که داره لهم میکنه ذهنمو خیلی تلخ میکنه و من واژه هام واسه بیان همچین حس هایز خاموشن(به قول بی نام نشان مهر بانم)  نه بگم حرفای بد و تلخ ننویسم حالا انرژی منفی میدم به بقیه. نه . چون من فکر میکنم دیگه همه اونقد عاقل هستن که جایی که بهشون انرژی منفی میده نخونن حتی اگه دوستشون باشه.خودم که اینجوری ام. لابد همه ام اینجوری ن...خلاصه که بحث این چیزا نیس. بحث اینه که حال من خیلی بده. خیلی بدتر از بد

اما همه حرفا همیشه میمونه بیخ گلوم.گلومو فشار میده اما کلمه نمیشه. نوشته نمیشه....

 

 

*زندگیم مث مصرع شعری که تو عنوان نوشتم...از هر طرف که رفتم...  

/ 0 نظر / 13 بازدید