اینبار دیگه فقط یه کافه رفتیم و خوشمزه ترین صبحانه ووووو اغوا گر ترین،خفن ترین و پر و پیمون ترین پنکیکو خوردیم و دیگه جا نداشتیم جای دیگه بریم.بععععد من انققققققد با پانیذیت حرف زدم.انقد حرف زدم.برگشتنی از خودم خجالت کشیدم.چرا انقد باعات راحتم دختر؟بعد روز خیلی باحالی داشتیم.چقد خوش گذشت.مرسی دختر جون که حالمو خوب میکنی:-*

/ 4 نظر / 20 بازدید
Manzar

وااى من امروز دلم واسه پانيذم تنگ شده بود :)) شما دوتا باهم بمب هستين.. هاهااا

ژولیت

نوش جونت عزیزم. فقط به منم میگی پنکیک های کجا بوده که انقدر دلت رو برده؟؟؟؟[خوشمزه]

ژولیت

پس یادم میمونه برای وقتی که هوس کنم [پلک] مرسی عزیزم [ماچ]

بی نام و نشان

هی خواستم برات کامنت بذارم دیدم غیر فعاله تا رسیدم به این پست. از روزی که خودم برای اولین بار، بخش نظرات یه پست رو غیر فعال کردم، دیگه تصمیم گرفتم برای این جور پست های تو، توی پست های دیگه کامنت نذارم چون می دونم واقعا نیاز به کامنت ندارن. یعنی باید واقعا به احساس نویسنده ش احترام می ذاشتم. به خاطر قبلی ها هم ببخشید. بهر حال اون پنکیک هم نوش جونت. دهن منم که آب افتاد. [ماچ][ماچ][ماچ]