گشادیسم

دیروز با کاف بیرون بودم خیلی حال خوبی داشتم.بعدشم با دوستام حرف زده بودم و واسه بیرون برنامه ریخته بودیم و در خلالش کلی به خودمون خندیده بودیم.بعد خب استرس دارم البته.

با پریسا حرف زده بودم.بعد پریسا بم گف اون باری که دیده بودمت و تو(یعنی من) بهم کتاب ناطور دشتو دادی منم تو کیفم ناطور دشتو داشتم که اورده بودم بدم به تو! 

یک در میلیون این اتفاق میفته.دو نفر یه کتابو اورده باشن واسه هم...بعد گربه م گرفته بود...

اووووه اصن کلی چیز میز دلم میخواس بنویسم از صب هی یاد کامنتایی که جواب ندادم میفتم و منصرف میشم.خب حالا خوبه وبلاگم ازون پر بازدیدا نیس که واسه هر پست پنجا شصتا کامنت بگیره.درون صورت قطعا با وبلاگ نویسی خدافظی میکزدم از بس کامنتا میموندن و نمیتونستم بیام بنویسم تو وبلاگم :))))))

/ 0 نظر / 29 بازدید