قرار گذاشته بودم امشب زود بخوابم اما بیدارم هنوز دیشب تا 5 صبح بیدار بودم.دیشب شب سختی بود...بعضی لحظه ها مث مشت میمونن بعضی سیلی بعضی انگار مثلن دستت با چاقو ببره و خون بچکه.دیشب اون مدلی بود.درد دار.

 یشب با منظر چند تا مسیج بینمون رد و بدل شده از صب هی میگم من به منظر چیا گفتم.نکنه چرت و پرت گفتم.اخه یه طوری ام انقد دیشب اتفاق افتاد که انگار مثلن چند روز بود نه چنند ساعت از یک شب.بعد جالبه پا نمیشم برم بخونم.یعنی این فکره میاد قبل اینکه کاری کنم میره...وسواس فکری کشته منو.

برم بخوابم.از ساعت 12 به کاف گفتم دارم میخوابم لزون موقع دارم چرت و پرت مینویسم.کلیش پیش نویسه شک ندارم وقتی ازین خلسه بیام بیرون این پستارم پیش نویس میکنم

/ 0 نظر / 6 بازدید